دل نوشته های بهار بی خزان

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم از جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به کف آرم تورا بعداٌ گرفتارت شوم......

برگ صد و هشتم (برای آقا برای عشق)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام

سلام سلام سلام

ولیم پدرم مولایم تولدت مبارک آقا هر روز مال توست و امروز چند برابر واسه توست همه جا آذین بستند و باعث میشه حداقل یک روز بفهمیم ما صاحب داریم تو هستی

تولد تو بهترین روز خداست تو صدای ما رو میشنوی صدای من گنهکار رو صدای من گمراه رو آقا کاش نمی گفتند تو آدینه می آیی اونوقت من هر روز دلم خوش بود که تو امروز می آیی ولی حالا همش باید منتظر جمعه  باشم اونم اگر یاد من غافل بمون

آقا فریاد میزنم:

مهربونی کن مولا جان برگرد سر پناهی کن دستات رو ای مرد فدای اسمت یوسف زهرا (س) دلامون تنگ برات یا مولا

کجایی؟ کجایی؟ امروز در فکر بودم سوال: مگه من باید همش به شما سرورم بگم بیا کجایی؟ بیا؟ اصلا این حرف خوب نیست من باید بیام دنبال شما من باید بیام تا پرتوی خورشید به صورتم بخور ولی از کدوم سمت؟ از کجا؟

خوشا به حال منتظران حقیقیت خوشا آنان که تو را نه یک لحظه که همیشه مد نظر دارند

آقا واسه تولدتون چی هدیه بدم در خور شما ولی من چیزی ندارم جز ذکر

صلوات چهارده تا واسه چهاردهمین خورشید

تو می آیی؟ کاش من باشم و حسرت به دلم نمونه

آن سفر کرده که صد قاقله دل (و یک غافل) همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


 
 
برگ صد و هفتم (دلتنگی)
نویسنده : مسعود - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام سلام و سلام به خدایم

عزیزا کریما دلتنگی عصر 5 شنبه روزی که تو بهترین انسان رو برای ما برگزیدی وجودم را گرفته ایم بار نه از نداشتن هام دلتنگم نه از عشق های ظاهری نه از هیچ نه نه

دلم واسه  خود خودت تنگ دلم برای آغوش پر از آرامشت تنگ دلم واسه نوازشها تنگ

خدایا خوش به حال اون چوپان چه جوری تو رو صدا می زد

تو کجایی که کنم شانه سرت دستک بوسم بمالم پایکت

خدایا هر جایی نشونه ای از تو خودت کجایی؟

دلم واسه خونت تنگ دلم واسه دویدن تو صفا و مروه تنگ دلم واسه بهترین جای دنیا تنگ

خدایا دلم واسه خودت تنگ

و ازت می خوام کمکم کنی خدایم تنهام نذار که بیچاره میشم

خدایا خاضعانه میخوان ازت در هیچ جا تنهام نذاری هیچ جا

تو این دنیا تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی تو (البته اقا و مادرم هم که روح تو در وجودشون هم هستن) تنها یه تو اعتماد دارم و اگر تو به من نگاهی کنی میدونم راهم درست خدایا هدایتم کن

ای تنها مستعانم العفو ادرکنی ادرکنی


 
 
برگ دل و روح (قشنگ ترین آهنگ)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

اول سلام بر آدینه و سلام بر غایب آدینه ها

سلام آقا هنوزم منتظرتم هنوزم

و سپس برای تو و فقط تو

اگر چه دریایی از  یاد تو در سینه دارم

ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم

اکرچه روبرویی مثل ایینه با من

ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن

نه یک دل نه هزار دل همه دلهای عالم

همه دلهارو می خوام که عاشق تو باشم

تویی عاشقتر از عشق تویی شعر مجسم

تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم

تو چشمات خواب مخمل. شراب ناب شیراز

هزار میخونه اواز هزارویک شب راز

می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام

برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمارو می خوام

تورو بایدمثل گل نوازش کردو بویید

با هرچی چشم تو دنیاست فقط باید تورو دید

تورو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد

با هرچی لب تو دنیاست تورو باید صدا کرد

می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام

برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمارو می خوام

خدایا ما را در رسیدن به خلوص عشق و لحظه های ناب یکی شدن یاری کن

آمین


 
 
برگ صدو ششم (عشق)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 
به نام تنها پناهم خدا
اول سلام بر زاده کعبه
سلام بر مولایم اربایم
سلام بر جوانمردی و حق
و سلام بر عدالت
مولایم زادروزت فرخنده باد
به نام تو به نام پدر و به نام عشق نوشتم
علی جان آقایم هوای ما رو داشته باش
و اما بعد
دکتر الهی قمشه ای می گوید

یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند  . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد
باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و
بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش
نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در
شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این
روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز
بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می گویم.. بی گمان عشق خداست

 



 
 
جمعه ای دیگر و او نیامد
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برگ صد و پنجم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

آدما از آدما زود سیر می شن           آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشق شون پا میذارن           آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب              میدونم   تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته              اون همه دیوونگی ها یادته

تو می گفتی که گناه مقدسه              اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار                        چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم            من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه        چشم تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تو یک بهونست        اون جهنمی که می گن این خونست

آدما از آدما زود سیر می شن           آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشق شون پا میذارن           آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب              میدونم   تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته              اون همه دیوونگی ها یادته

تو می گفتی که گناه مقدسه              اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار                        چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم            من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه        چشم تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تو یک بهونست        اون جهنمی که می گن این خونست


 
 
برگ بی شماره (تا به کی؟)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم  خدا

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

     موجیم که آرامش ما عدم ماست

 

ای عشق همه بهانه از توست

              من خامشم و این ترانه از توست 


 
 
برگ صدو چهارم (یاد خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام به خدا

در شگرفم همه چیز از یاد آدم میره حتی عشق ها فقط یک چیز میمونه فقط یک چیز از یادمون نمیره و حتی اگر یادمون هم بره یک جاهایی یادمون میاد ولی کاشکی در همه حال بزرگترین عشق تو یادمون باشه

ای کاش زرق و برق این دنیای فانی اون معشوق باقی رو از یادمون نبر

او همین نزدیکی است همین نزدیکی کنارمون ای کاش همیشه یادمون باشه اون داره ما رو میبینه و آرزوش که ما خطا نکنیم

خدایا از خطاهای هممون در گذر و سلامتی، زیباترین نعمتت رو از ما نگیر

الهی هزاران هزاران هزاران بار شکرت نه توانایی شکرگزاریت رو ندارم نه زبانم قاصر از شکرگزاری نعمتات الهی شکرت 

خدایا به بزرگیت من رو در پناه خودت یادت رو در همه حال در دلم در ذهنم در تک تک سلولهای بدنم قرار ده

الهی آمین 

و

از دروغ بیزارم، متنفرم حتی برای عشق و

حقیقت، راستگویی حتی اگر عشق از ما دلگیر شود

شیرین تر از آن دروغی است که همیشه نزد خدایمان و وجدانمان شرمسار باشیم

ترجیح می دهم سکوت کنم لب بر بندم تا دروغ بگویم خدایا کمک کن مرا تا از دروغ دور باشم در همه جا و برابر هر شخصی

ما که این همه برای عشق
   
آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان
          
-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم
         
دریغ می کنیم؟

با این همه

اما

با این همه

تقصیر من نبود
                 
که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم
 
اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
              
که من
     
بد شدم!


 
 
سلام بهاری به همه مهربونها
نویسنده : مسعود - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

اولین یادداشت سال نو تقدیم به همه اونایی که عاشقند و دوست داشتن رو دوست دارند به همه اونایی که اگر ستاره ای هم تو آسمون ندارند و اگر اومدن کسایی که قدر دوست داشتن اونا رو ندونستن و لایقش نبودن بازم عاشق عاشق بودنند

سال خوبی واسه همه مهربونها واسه همه اونایی که بی چشمداشت محبت می کنن آرزو دارم

میدونم ٬ میدونم

میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام

خاطرتو خیلی میخوام

چشم حسودا کور بشه ٬ هرچی بلاست به دور بشه

بساط عشق منو تو ایشالا جفت و جور بشه

نقل و نبات و شیرینی ٬ مگه میشه تو دل نشینی؟

از اون دو تا چشم سیات الهی که خیر ببینی

الهی که خیر ببینی

میدونم ٬ میدونم

میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام

خاطرتو خیلی میخوام

بجز تو از خدا دیگه هیچی نمیخوام
..

میخوام که دستاتو بزاره توی دستام
..

چراغ خونم بشه چشمای قشنگت
.

یه عمری دنبال تو گشتم توی رویام
..

میدونم میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام


تموم دنیا میدونن واست میمیرم
..

قد و بالای نازتو طلا میگیرم
..

اسمون به زمین بیاد میخوامت
..

حتی اگه خدا نخواد میخوامت
..

دوست دارم خیلی زیاد میخوامت..


 
 
برگ صدو سه (300 گل یاس)
نویسنده : مسعود - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن
هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

 


 
 
برگ صد و سوم (خانواده خیلی با ارزش)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

" قدر خانواده ات را بدان "

 

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم

اووه !! معذرت میخوام...

من هم معذرت میخوام ,

دقت نکردم ...

http://www.gosuccess.ir

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه 

,خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

http://www.gosuccess.ir

 اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم 

http://www.gosuccess.ir

کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو کنار“  

http://www.gosuccess.ir

 قلب کوچکش شکست و رفت

http://www.gosuccess.ir

  نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

http://www.gosuccess.ir

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:

 وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی 

اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی

http://www.gosuccess.ir

 برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.

آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است.

خودش آنها را چیده.

صورتی و زرد و آبی

http://www.gosuccess.ir

  آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه

http://www.gosuccess.ir

هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

http://www.gosuccess.ir

در این لحظه احساس حقارت کردم

http://www.gosuccess.ir

اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

http://www.gosuccess.ir

  بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

 http://www.gosuccess.ir

  گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم 
نمیبایست اون طور سرت 
داد بکشم

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم

و گلها رو هم دوست دارم 

مخصوصا آبیه رو

http://www.gosuccess.ir

  گفت : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو

...

آیا میدانید که اگر بعد ١٢٠ سال برید پیش خدا شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

http://www.gosuccess.ir

اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.

http://www.gosuccess.ir

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمیکنیم و نه خانواده مان

!

http://www.gosuccess.ir

  چه سرمایه گذاری

ناعاقلانه ای !!
 اینطور فکر نمیکنید؟!!

به راستی کلمه
“خانواده“ یعنی چه ؟؟
http://www.gosuccess.ir

 


 
 
برگ صد و دو (ایستگاه خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مساف


 
 
برگ صد و یک (فقط خودت)
نویسنده : مسعود - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
 
به نام تنها پناهم خدا

از ته جاده اومدم پای پیاده اومدم

برای دزدیدن تو ساده ی ساده اومدم

عاشقتو آواره کن فقط بهم اشاره کن

غم دل دیوونه ی اسیر ما رو چاره کن

بیا تا شهر دل من فقط خودم فقط خودت

بگو غریبه ها برن فقط خودم و خودت

کسی سراغمون نیاد فقط خودم فقط خودت

هیشکی جدایی رو نخواد فقط فقط خودم و خودت

یه سر به خواب من بزن فقط تویی تو فکر من

بگو برام بگو برام چه رنگیه عاشق شدن

بگو ستاره نباشه که برق چشماتو دارم

برای سر رسیدنت ثانیه ها رو می شمارم

بیا بریم یه جای دور فقط خودم فقط خودت

یه جای پرت و سوت و کور فقط فقط خودم و خودت

روی زمین و آسمون فقط خودم فقط خودت
نهمین گل 27 بهمن

 
 
برگ صدم (گل بانو)
نویسنده : مسعود - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

آی گل بانو ای گل باغ مشرق
از عشق میگم گوش کن به حرف عاشق
تا دیدمت گفتم خدا چی ساخته
طفلی دلم بد جور خودش رو باخته
آی گل بانو ای گل باغ مشرق
از عشق میگم گوش کن به حرف عاشق
تا دیدمت گفتم خدا چی ساخته
طفلی دلم بد جور خودش رو باخته

عاشق شدم اما چ بی اجازه

راهی ام و راه سفر درازه
دارم میرم سفر کنم به گیسوت
همسفرام اون دو تا چشم و ابروت

آی گل بانو شاخه ی غنچه بسته

قد و بالات سرو به گل نشسته
یه کاری کن امشبو فردا کنم
تو عطر تو خودم رو پیدا کنم
آی گل بانو شاخه ی غنچه بسته
قد و بالات سرو به گل نشسته
یه کاری کن امشبو فردا کنم
تو عطر تو خودم رو پیدا کنم

عاشق شدم اما چ بی اجازه

راهی ام و راه سفر درازه
دارم میرم سفر کنم به گیسوت
همسفرام اون دو تا چشم و ابروت

آسمونت عاشق ترین فیروزه

هر روز اون ابی تر از دیروزه
خورشید چه رندانه میاد سراغت
که گرم بشه از اون نگاه داغت
عاشق شدم اما چ بی اجازه
راهی ام و راه سفر درازه
دارم میرم سفر کنم به گیسوت
همسفرام اون دو تا چشم و ابروت

آی گل بانو ای گل باغ مشرق

از عشق میگم گوش کن به حرف عاشق
تا دیدمت گفتم خدا چی ساخته
طفلی دلم بد جور خودش رو باخته
آی گل بانو ای گل باغ مشرق
از عشق میگم گوش کن به حرف عاشق
تا دیدمت گفتم خدا چی ساخته
طفلی دلم بد جور خودش رو باخته

عاشق شدم اما چ بی اجازه

راهی ام و راه سفر درازه
دارم میرم سفر کنم به گیسوت
همسفرام اون دو تا چشم و ابروت


 
 
برگ نود و نهم (ما از خدای گم شده ایم )
نویسنده : مسعود - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
 
به نام تنها پناهم خدا

ما از خدای گم شده ایم او در جستجوی ماست!

چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره
اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره


 
 
برگ نودو هشت (هشتمین خورشید)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برگ نود و هفتم (چهار فصل زندگی)
نویسنده : مسعود - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!


 
 
برگ نود و ششم (خدای ما کجاست؟)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
 

 

داستان “گل آفتابگردان”



گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.
و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.
زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.
تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.
خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم


 
 
برگ نود و پنجم (سلام بر کریم اهل بیت)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام بر بقیع سلام بر قبر بی حرم سلام بر غربت بقیع سلام بر امام خوبی

کریم کاری به جز جود و کرم نداره

آقام تو مدینه است ولی حرم نداره 

ز تو ای زهر ممنونم که خود را کارگر کردی

تو آخر بار من بستی و راهی سفر کردی

اگر آبی بر آن ریزند ٬ بنشانند آتش را

چه آبی تو ؟ که در جان من ایجاد شرر کردی

زمین  را چاک دادی بس که کاری بودی و مهلک

تو که این با زمین کردی ٬ چه کاری با جگر کردی

سراپای وجودم درد بود و رنج بود و غم

ز تو شرمنده ام ای دل ٬ ز بس با صبر ٬ سر کردی

جگر پاشیده شد از هم ٬ ولی غم از دلم  بردی

که عمری راحتم از خوردن خون جگر کردی

به رخ گرد یتیمی و به سر خاک عزا طفلم

چرا این جوجه را در کودکی بی بال و پر کردی

دگر چشمم نمی افتد به روی قاتل زهرا

پسر را کُشتی و  دنبال مادر رهسپر کردی


 
 
برگ نود و سه (عاشق خود را فراموش نکن)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام تنها پناهم خدا

عاشقی محنت بسیار کشید/تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب/که فلک دسته گلی داد باب
نازنین چشم بشط دوخته بود/فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت وه وه چه گل رعنا ئیست/ لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست/جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آنمایهء ناز/ که نکویی کن و در آب انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط/ دل بدریا زد و افتاد بشط
دید آبیست فراوان ودرست/ بنشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود/سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن/ عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد/ خوبرویان همه را خواب برد

در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر بالا را می سراید.

 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →