نویسنده :
مسعود - ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
تورو حتی تو رویا هم ندیدم
ولی یه عمر جات خالیه پیشم
ندیدمت چه احساس غریبی
ندیدمو برات دلتنگ میشم
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم
میخوام کاری بدم دست خودم که ، خودم بهونه اومدنت شم
سپردی دست کی پیراهنت رو ، که یه عمره برامون نمیاره
چه بوی نرگسی می پیچه اینجا ، اگه این باد سرگردون بذاره
بیا تا کفترا دورت بگردن
براشون هر قدم دونه بپاشی
چراغون می کنم پس کوچه ها رو
شاید قسمت بشه این جمعه باشی
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم
میخوام کاری بدم دست خودم که ، خودم بهونه اومدنت شم
سپردی دست کی پیراهنت رو ، که یه عمره برامون نمیاره
چه بوی نرگسی می پیچه اینجا ، اگه این باد سرگردون بزاره
نویسنده :
مسعود - ساعت ۸:٤٢ ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام به ماه خدا
صدای پای محرم می آید صدای ماه عشق می رسد
عاشورا که میرسد، دلهای شیعیانش در آتش عشق حسین(ع) میسوزد
هر عاشقی که واقعه عاشقانه عاشورا را خوانده باشد، به راز و رمز آن پی برده باشد، دل از این عاشقی بر نمیکند و هر عاشورا عاشقتر هم میشود
و راه ادامه عاشقی، سرگشتگی و حیرانی در پیمان با حسین(ع) است
سر نهادن و جان دادن بر سر پیمان با اباعبدالله است
چراکه حسین تا ابد ماندگار است و راز و رمز ماندگاری شیعه هم در ماندگاری عشق به حسین(ع) است
دل شیعه باید همواره در آتش عشق حسین(ع) خانه کند و این عشق باید زیبا بماند
دل دادن به شوق وصال حسین(ع) و ویران شدن وجود آدمی در غم آن نازنین شقایق هستی
چون حسین زیباست و راه و رسمش ستودنیست
و اکنون که تاسوعا و عاشورایی دگر در راه است، تشنگی ما فزونی مییابد
عطش عشق به حسین(ع) و ارادتمندی به ابوالفضل العباس(ع) در جانمان آتش میگیرد و میسوزد
این سوز دل با همین عطش سیراب میشود و حسین(ع) با لبیک
چراکه لبیک به حسین(ع) و درک رسالت او، پیمان با همه خوبیهاست
نویسنده :
مسعود - ساعت ٧:۱٤ ق.ظ روز سهشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام بر ولایت مداران واقعی
سلام بر آنانی که غدیر را در کرده اند و در امروز که جشن بزرگ ولایت مداران است دست در دست آقا می گذارند و یا علی گویان می گویند آقا چقدر انتظار طال الانتظار
مطلبی خوندم بس دلنشین و هشدار دهنده:
غافر 15، بقره 46، انشقاق 6
توی دنیای ما، ملاقات و دیدار و رو به رو شدن با آدمها، دو روی متضاد دارد. گاهی آنقدر مشتاقیم برای ملاقات عزیزی، که ثانیهها را برای دیدارش میشمریم، سر از پا نمیشناسیم، خودمان را، دور و برمان را مهیا میکنیم برای لحظه دیدار. آن روی دیگر سکه بعضی ملاقاتهاست که به هر دلیلی خوشایندِ ما نیست. گاهی شرمندهایم از اینکه با کسی روبهرو بشویم. جایی بد کردهایم به او، حقش را ادا نکردهایم، تکلیفمان را انجام ندادهایم. این طور وقتها دلمان میخواهد روز ملاقات هی عقب بیفتد. بلکه بتوانیم توی این فاصله جبران بکنیم.
(٢) همه این روز و شبها، جلو رفتنها و عقبافتادنها، بلند شدنها و زمینخوردنها، ذکرها و غفلتها، آخرش به آن ملاقات ختم میشود. اِنّک کادحٌ اِلی رَبّکَ کَدحاً فَمُلاقیه. باورت میشود؟! برای همین است که یکی از نشانههای اهل خشوع، همین است که به این ملاقات ایمان دارند. باورشان شده خدایشان را ملاقات میکنند؛ الّذین یظنّون انّهم مّلاقوا رِبّهم.
آن روز را �یوم التّلاق� نامیدهاند. یعنی روز ملاقات؛ روز رو به رو شدن. آمادهای؟!
بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
...یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ
از وبلاگ خانم حنانه حامی
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱:٤٩ ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
چرا وقتی آدم دستش رو بالا میکنه از خدا چیزی بخواد همچین که خدا میگه جانم بفرما!
آدم روش نمیشه خواستش رو بگه؟
خدا تو چقدر بزرگی و آرزوهای من چقدر کوچک
نویسنده :
مسعود - ساعت ٧:۳٥ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
بسوی تو،به شوق روی تو
به طرف کوی تو سپیده دم آیم
مگر ترا جویم،بگو کجائی؟؟؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجائی؟؟؟
***
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم،حدیث دل گویم
بگو کجائی؟؟؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم اسیر کوی توام،به آرزوی توام
اگر تو را جویم،حدیث دل گویم
بگو کجائی؟؟؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام آقا دلم واست تنگ شده
حرمت آرامش من
و نشستن کنار ضریح پاکت مایه دلگرمیم
مگه میشه کنار تو باشم و ناراحت باشم و دست خالی برم
آقای غریب قریبم بطلب مرا
آقای خوبم تا کنارت بودم قدرت ندانستم اکنون 13 سال است که از شهر تو دورم شهر فرشتگان
آقای خوبم ای هشتمین خورشید مرا رها گردان از سرگشتگی
در این سرای نیستی هستی تویی هستی تویی
تو آفتاب هشتمی سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا از وحشت این دیو و درد
بنگر که از هفت آسمان جایی فرا سوی زمان
نوری هبوت می کند در غربت این لا مکان
بنگر که دریا خون شده فواره ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین از عشق تو مجنون شده
در این غروب واپسین از چتر خورشید یقین
نور حقیقت میچکد بر خاک مشکوک زمین
فریاد و بانگی می رسد عالم سکوت می کند
از هیبتش سلطان دهر آسان سقوط می کند آسان سقوط می کند
آدم هراسان می شود محشر نمایان می شود
از تاول آیینه وار خورشید گریان می شود خورشید گریان می شود
تقدیر ر ما در دست توست زنجیر بر دستان ما
ما را رها کن از عدم هستی بده بر جان ما
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱:۱٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
خلیلا از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را ز غم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
ز هجرانت بُتا رو به زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
سحر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم
ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبانت یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
ز هجر یار تا کی داغ داری؟
بگو تا کی ز شوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟
پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
ز هجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی
نویسنده :
مسعود - ساعت ۸:٢٤ ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
انگار همین دیروز بود روزای پایانی ماه مهمانی خدا پارسال زود گذشت و تموم شد
پارسال واسم خیلی خوب بود خیلی
آره پارسال ماه رمضون تموم شد و امسال
پیش خودم بهانه می گرفتم که وای تابستون گرمای مرداد سخت بهانه بهانه
بی حالی و تازه کلی غر زدن
امروز تو آزمایشگاهم این حرف رو با کارشناس آزمایشگاه می زدم و از سختی این روزه داری کلی گله
امروز بعد از ظهر که از خوایگاه اومدم برم رساله ام رو درست کنم کنار در خوابگاه تو خیابون کنار نرده های خوابگاه و اون درخت گردو
تو گلها و شمشادها یک حسی بود غریب و قریب اونها یک جورایی خوشحال بودن بو کشیدم آره مهمونی خدا از راه رسید
جالب ماه رمضون همیشه یک حس قشنگی تو من دار و اومد از راه رسید نمیدونم چی حسی میگم سخت دیرتر بیاد تو زمستون باشه همش غر زدن ولی وقتی میاد دوست ندارم بر ولی زود میره از الان غصه ام گرفته غصه روز 10 شهریور آخرین روز مهمونی که بگم خداحافظ ای ماه زیبا خداحافظ ای ماهی که روزها و شباش بهترین روزای سالند
خداحافظ ماه قشنگ خدا
آره مثل باد میگذره
خدایا کمک کن به من و به همه اونایی که این پست رو دیدن و البته اونایی که ندیدن به هممون روزه های واقعی بگیریم نه تنها نحوردن که تک تک سلول ها روزه باشن
خدایا عمرمون سریع میگذر قسمت میدم به پاکانت مارو تو حسرت نذار کمک کن پیشت اومدیم حسرت نخوریم
حالا مسلمونا همه با هم بگیم آمین
و خواهرا و برادرای گلم خانوما و آقایون التماس دعا
الهی هممون عاقبت به خیر بشیم
آسمونی ها رمضان مبارک
نویسنده :
مسعود - ساعت ٦:۱٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
برخی از شعرها واقعا زیبان مثل این که دوباره گذاشتمش تو این برگ:
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور
های و هوی زندگی در قعر گور
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود
در شبستان، زخمه های چنگ و رود
این فضای خالی و پروازها
این شب خاموش و این آوازها
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
نویسنده :
مسعود - ساعت ٢:٠٥ ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام
سلام سلام سلام
ولیم پدرم مولایم تولدت مبارک آقا هر روز مال توست و امروز چند برابر واسه توست همه جا آذین بستند و باعث میشه حداقل یک روز بفهمیم ما صاحب داریم تو هستی
تولد تو بهترین روز خداست تو صدای ما رو میشنوی صدای من گنهکار رو صدای من گمراه رو آقا کاش نمی گفتند تو آدینه می آیی اونوقت من هر روز دلم خوش بود که تو امروز می آیی ولی حالا همش باید منتظر جمعه باشم اونم اگر یاد من غافل بمون
آقا فریاد میزنم:
مهربونی کن مولا جان برگرد سر پناهی کن دستات رو ای مرد فدای اسمت یوسف زهرا (س) دلامون تنگ برات یا مولا
کجایی؟ کجایی؟ امروز در فکر بودم سوال: مگه من باید همش به شما سرورم بگم بیا کجایی؟ بیا؟ اصلا این حرف خوب نیست من باید بیام دنبال شما من باید بیام تا پرتوی خورشید به صورتم بخور ولی از کدوم سمت؟ از کجا؟
خوشا به حال منتظران حقیقیت خوشا آنان که تو را نه یک لحظه که همیشه مد نظر دارند
آقا واسه تولدتون چی هدیه بدم در خور شما ولی من چیزی ندارم جز ذکر
صلوات چهارده تا واسه چهاردهمین خورشید
تو می آیی؟ کاش من باشم و حسرت به دلم نمونه
آن سفر کرده که صد قاقله دل (و یک غافل) همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
نویسنده :
مسعود - ساعت ٥:٢۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام سلام و سلام به خدایم
عزیزا کریما دلتنگی عصر 5 شنبه روزی که تو بهترین انسان رو برای ما برگزیدی وجودم را گرفته ایم بار نه از نداشتن هام دلتنگم نه از عشق های ظاهری نه از هیچ نه نه
دلم واسه خود خودت تنگ دلم برای آغوش پر از آرامشت تنگ دلم واسه نوازشها تنگ
خدایا خوش به حال اون چوپان چه جوری تو رو صدا می زد
تو کجایی که کنم شانه سرت دستک بوسم بمالم پایکت
خدایا هر جایی نشونه ای از تو خودت کجایی؟
دلم واسه خونت تنگ دلم واسه دویدن تو صفا و مروه تنگ دلم واسه بهترین جای دنیا تنگ
خدایا دلم واسه خودت تنگ
و ازت می خوام کمکم کنی خدایم تنهام نذار که بیچاره میشم
خدایا خاضعانه میخوان ازت در هیچ جا تنهام نذاری هیچ جا
تو این دنیا تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی تو (البته اقا و مادرم هم که روح تو در وجودشون هم هستن) تنها یه تو اعتماد دارم و اگر تو به من نگاهی کنی میدونم راهم درست خدایا هدایتم کن
ای تنها مستعانم العفو ادرکنی ادرکنی
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱۱:٠٧ ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
اول سلام بر آدینه و سلام بر غایب آدینه ها
سلام آقا هنوزم منتظرتم هنوزم
و سپس برای تو و فقط تو
اگر چه دریایی از یاد تو در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اکرچه روبرویی مثل ایینه با من
ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دلهای عالم
همه دلهارو می خوام که عاشق تو باشم
تویی عاشقتر از عشق تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل. شراب ناب شیراز
هزار میخونه اواز هزارویک شب راز
می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمارو می خوام
تورو بایدمثل گل نوازش کردو بویید
با هرچی چشم تو دنیاست فقط باید تورو دید
تورو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست تورو باید صدا کرد
می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمارو می خوام
خدایا ما را در رسیدن به خلوص عشق و لحظه های ناب یکی شدن یاری کن
آمین
نویسنده :
مسعود - ساعت ٧:٥٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
اول سلام بر زاده کعبه
سلام بر مولایم اربایم
سلام بر جوانمردی و حق
و سلام بر عدالت
مولایم زادروزت فرخنده باد
به نام تو به نام پدر و به نام عشق نوشتم
علی جان آقایم هوای ما رو داشته باش
|
و اما بعد
دکتر الهی قمشه ای می گوید
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است . قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟ حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود و بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد . سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می گویم.. بی گمان عشق خداست
|
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
نویسنده :
مسعود - ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
آدما از آدما زود سیر می شن آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشق شون پا میذارن آدما آدمو تنها میذارن
منو دیگه نمی خوای خوب میدونم تو کتاب دلت اینو میخونم
یادته اون عشق رسوا یادته اون همه دیوونگی ها یادته
تو می گفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمای اونه
همه ی حرفای تو یک بهونست اون جهنمی که می گن این خونست
آدما از آدما زود سیر می شن آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشق شون پا میذارن آدما آدمو تنها میذارن
منو دیگه نمی خوای خوب میدونم تو کتاب دلت اینو میخونم
یادته اون عشق رسوا یادته اون همه دیوونگی ها یادته
تو می گفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمای اونه
همه ی حرفای تو یک بهونست اون جهنمی که می گن این خونست
نویسنده :
مسعود - ساعت ٧:۳٤ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آرامش ما عدم ماست
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم و این ترانه از توست
نویسنده :
مسعود - ساعت ۸:۱٦ ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
سلام به خدا
در شگرفم همه چیز از یاد آدم میره حتی عشق ها فقط یک چیز میمونه فقط یک چیز از یادمون نمیره و حتی اگر یادمون هم بره یک جاهایی یادمون میاد ولی کاشکی در همه حال بزرگترین عشق تو یادمون باشه
ای کاش زرق و برق این دنیای فانی اون معشوق باقی رو از یادمون نبر
او همین نزدیکی است همین نزدیکی کنارمون ای کاش همیشه یادمون باشه اون داره ما رو میبینه و آرزوش که ما خطا نکنیم
خدایا از خطاهای هممون در گذر و سلامتی، زیباترین نعمتت رو از ما نگیر
الهی هزاران هزاران هزاران بار شکرت نه توانایی شکرگزاریت رو ندارم نه زبانم قاصر از شکرگزاری نعمتات الهی شکرت
خدایا به بزرگیت من رو در پناه خودت یادت رو در همه حال در دلم در ذهنم در تک تک سلولهای بدنم قرار ده
الهی آمین
و
از دروغ بیزارم، متنفرم حتی برای عشق و
حقیقت، راستگویی حتی اگر عشق از ما دلگیر شود
شیرین تر از آن دروغی است که همیشه نزد خدایمان و وجدانمان شرمسار باشیم
ترجیح می دهم سکوت کنم لب بر بندم تا دروغ بگویم خدایا کمک کن مرا تا از دروغ دور باشم در همه جا و برابر هر شخصی
ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
با این همه
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
نویسنده :
مسعود - ساعت ٢:٤۳ ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
به نام تنها پناهم خدا
اولین یادداشت سال نو تقدیم به همه اونایی که عاشقند و دوست داشتن رو دوست دارند به همه اونایی که اگر ستاره ای هم تو آسمون ندارند و اگر اومدن کسایی که قدر دوست داشتن اونا رو ندونستن و لایقش نبودن بازم عاشق عاشق بودنند
سال خوبی واسه همه مهربونها واسه همه اونایی که بی چشمداشت محبت می کنن آرزو دارم
میدونم ٬ میدونم
میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام
خاطرتو خیلی میخوام
چشم حسودا کور بشه ٬ هرچی بلاست به دور بشه
بساط عشق منو تو ایشالا جفت و جور بشه
نقل و نبات و شیرینی ٬ مگه میشه تو دل نشینی؟
از اون دو تا چشم سیات الهی که خیر ببینی
الهی که خیر ببینی
میدونم ٬ میدونم
میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام
خاطرتو خیلی میخوام
بجز تو از خدا دیگه هیچی نمیخوام..
میخوام که دستاتو بزاره توی دستام..
چراغ خونم بشه چشمای قشنگت.
یه عمری دنبال تو گشتم توی رویام..
میدونم میدونم خاطرمو خیلی میخوای ٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام
تموم دنیا میدونن واست میمیرم..
قد و بالای نازتو طلا میگیرم..
اسمون به زمین بیاد میخوامت..
حتی اگه خدا نخواد میخوامت..
دوست دارم خیلی زیاد میخوامت..
← صفحه بعد