دل نوشته های بهار بی خزان

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم از جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به کف آرم تورا بعداٌ گرفتارت شوم......

برگ صدو بیستم (در تکرار نشدنی، مرد خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می‌آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود.

حجت‌الاسلام علی بهجت ضمن اشاره به شاخص‌ترین ویژگی‌های پدر خویش، از سرنوشت نامعلوم چمدانی سخن گفت که آیت‌الله بهجت اسرار مگوی خود را در آن نگهداری می‌کرد.

به گزارش فارس، به مناسبت 27 اردیبهشت ماه، سالروز رحلت حضرت آیت‌الله بهجت، گفت‌وگوی مشروحی با فرزند این فقیه ربانی انجام دادیم که بخش اول آن تقدیم خوانندگان گرامی می‌شود.

پدرم اسرار مگوی خود را مگو گذاشت/ راز چمدان آیت‌الله بهجت چه بود؟
حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت در ابتدای این گفت‌وگو بیان داشت: زندگی پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیکی آن است که در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه‌هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده که نه خودشان راجع به عواملی که در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می‌کردند و نه حتی مدارک و آثار و نامه‌هایی را که از علمای مختلف داشتند و ما می‌توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می‌دادند.

وی افزود: معمولا یک چمدانی داشتند که این مدارک و نامه‌های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل کرده بودند که در دسترس ما نباشد. حدود یک سال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند. بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی‌دانیم که چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.

وی تأکید کرد: ایشان اسرار مگوی خود را واقعا مگو گذاشتند. ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می‌آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود. بنده چون فارغ التحصیل فلسفه بودم، عادت داشتم باور خیلی چیزها برایم با برهان و دلیل باشد. باید به یقین صد در صد می‌رسیدم و ادله 20 درصد و 50 درصد برایم کافی نبود. لذا به زندگی و تحصیل خود مشغول بودم و فقط لوازمات ضروری زندگی ایشان را تهیه می‌کردم.

علامه جعفری فرمود: تمام کارهایت را رها و به این پیر خدمت کن!
فرزند آیت الله بهجت در بخش دیگری از گفت‌وگوی خود با فارس به ماجرای حضور علامه جعفری در خانه‌شان اشاره کرد و افزود: میان کارهایم روزی چند ساعت را به ایشان اختصاص می‌دادم و در خدمتشان بودم و بقیه را به اتاق خود در بیرون و خوابگاه که حجره‌ای بود می‌رفتم و مشغول کارهای شخصی‌ام می‌شدم. تا اینکه در سال 1363 علامه جعفری یک روز که از منزل آیت الله بهجت بیرون می‌رفت، با حرف‌هایش یک تلنگری به من زد.

وی ادامه داد: علامه جعفری به من گفت که تو تمام کارهایت را رها کن و به خدمت ایشان بیا. علامه جعفری با آن لهجه شیرین و غلیظ ترکی گفت: «تو عقلت نمی‌رسه که این کیه!» علامه وقتی از احوالاتم پرسید و من گفتم که درس‌های فلسفه و ریاضیات و ستاره‌شناسی و عرفان را خوانده‌ام، خیلی برایش جای تعجب بود که چطور توانسته بودم اینها را در قم بخوانم. من هم به شوخی به ایشان گفتم که استاد اینجا مجانی بود و من هم نشستم و خواندم.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: علامه به من فرمود حالا یک چیزی می‌گویم گوش کن. گفتم آقا می‌شنوم. گفتند نه باید عمل کنی. گفتم آقا چطور به مجهول مطلق عمل کنم؟ به چیزی که نمی‌دانم چطور عمل کنم؟ علامه با همان لهجه خود گفتند دست بردار، من برایت می‌گویم. تو تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت همین پیر را بکن.

بهجت ادامه داد: تو گفته‌هایش را یادداشت کن و ضبط کن که نه می‌شناسی‌اش و نه می‌گذارد که بشناسی‌اش. من قم و تهران و مشهد و نجف و عراق و شیعه و سنی را دیده‌ام؛ همین یکی آخرش مانده است. وقتی او را از تو گرفتند، آن وقت می‌فهمی که بوده! بنده در آن زمان مشغول تحصیل بوده و کار فراوان داشتم و در دانشکده بودم.

علامه جعفری: پدرت (آیت‌الله بهجت) مأمور این قرن و این دوره است
وی اضافه کرد: علامه جعفری به من دستور داد که ضبط کن و نگه دار و برای نسل آینده امانتدار باش که این مرد تمام می‌شود و بعد از اینکه او برود معلوم نیست تا 100 سال دیگر هم کسی چون او بیاید. خداوند در هر دوره‌ای یک فرد را میدان می‌دهد، یعنی میدانی را که دارد برایش باز می‌کند و رشدش می‌دهد تا برای دیگران نشان و الگو باشد.

بهجت گفت: علامه جعفری تأکید کردند آیت الله بهجت مأمور این قرن و این دوره است. البته پس از رحلت پدرم نیز خیلی از شاگردان ایشان به من می‌گفتند که ایشان دیگر تمام شد و تو فکر نکن که همه همین‌طور هستند. با تلنگری که علامه جعفری در سال 63 به من زد، در همان بیست و چند سال پیش، یک مقدار کارهایم را کم کردم و 7 ساعت در روز را به ایشان اختصاص دادم.

وی افزود: پس از سال 72-73 نیز حدود 15 ساعت شد و از سال 80 به بعد بیست و چهار ساعته با ایشان بودم. با این حال ایشان خیلی هنرمند بود و همه کارهایش را تحت یک پوشش و پوسته‌ای انجام می‌داد. وقتی مسائل بلند علمی را می‌خواست نقل کند، خیلی ساده می گفت: می‌شود این چنین گفت...

آیت‌الله بهجت آخرین فرمول‌های عرشی را به ساده‌ترین شکل بیان می‌کرد
علی بهجت در بخش دیگری از گفت‌وگوی خود با فارس به شیوه برخورد پدر خود با نظریات علمی اشاره کرد و گفت: ایشان اشکالات و ایرادات نظریه‌های دیگران را می‌گرفت و بعد وقتی می‌خواست نظریه خودش را بدهد، نمی‌گفت که این نظریه بنده است و هیچ کسی نگفته و در جایی نیست و یا خوب توجه کنید. بلکه فقط می‌فرمود: این چنین هم می‌شود گفت، حالا شما ببینید. ایشان آخرین فرمول‌های عرشی را از لحاظ علمی با این بیان ساده می‌گفت.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: از نظر بعد درونی که اصلا حاضر نبود اقرار به چیزی بکند. حتی اینقدر پوشش داشت که مثلا اگر ما می‌خواستیم راجع به استاد ایشان بپرسیم، که آیا از استادتان کار خارق العاده‌ای دیدید یا نه؟ و یا شاهد عمل ممتازی از او بودید یا نه؟ حاضر نبود حرفی بزند. چرایش را بعدها فهمیدم که اگر ایشان درباره استاد خود سخن می‌گفت، این سوال به ذهن ما می‌آمد که حالا این استاد به شما چه یاد دادند؟ بنابراین ایشان از ابتدا چیزی نمی‌گفتند.

وی ادامه داد: بنده دبستانی که بودم، یکی از علما که ریش حنایی می‌گذاشت و سیدی حدود 80 ساله بود، به من گفت که برو تو نخ بابات و ببین که چی بلد است. پدرم او را می‌شناخت ولی من خوب او را نمی‌شناختم. به من می‌گفت که استاد پدرت آنقدر قوی بوده که به هر کسی چیز مهمی داده، برو ببین به پدرت چه داده است.

وی افزود: من هم بچه بودم و می‌رفتم می‌گفتم بابا، آن آقا گفته برو ببین پدرت چه گرفته. پدرم خیلی می‌خندید و در حال تبسم می‌گفت: بله، عجب... عجب... و از کنار آن می‌گذشت. هیچ راهی نمی‌گذاشت تا بیشتر در موردش بدانیم.

داستان عجیب قبل از تولد آیت الله بهجت
حجت الاسلام بهجت در مورد سیر زندگی پدر بزرگوارش از کودکی گفت: داستان کودکی ایشان از سالها قبل‌تر شروع می‌شود و به داستان پدرشان بر می‌گردد که معروف است. پدر آیت الله بهجت در نوجوانی در حال مرگ بوده که ندایی را می شنود که این را رها کنید، او پدر محمد تقی است.

وی گفت: خلاصه ایشان جانی دوباره می‌گیرد و همه تعجب می‌کنند. بعد ازدواج می‌کند و فرزندانش متولد می‌شوند و این داستان را فراموش کرده بوده تا موقع تولد فرزند سومش به یاد می‌آورد که وقتی کوچک بوده به او گفتند که پدر محمد تقی است. اولین پسر را محمد مهدی و دومی را محمد حسین و سومی را که به یاد می‌آورد نامش را محمد تقی می‌گذارد.

وی ادامه داد: محمد تقی هفت ساله بوده که در حوض خانه می‌افتد و خفه می‌شود. از دست دادن این بچه برای آنها غم سنگینی است و مادر آیت الله بهجت متوسل می‌شود تا این فرزند را خداوند به آنها می‌دهد و نامش را محمد تقی می‌گذارند. محمد تقی ثانی؛ که من در یادداشت های پدر ایشان دیده بودم که نامشان را محمد تقی دومی نوشته بودند.

مادر ایشان نمی‌خواست تا دوباره محبت مادر و فرزندی زنده شود
فرزند آیت‌الله بهجت بیان کرد: از آنجا که خداوند کسانی را که می‌خواهد پرورش دهد با رنج پرورش می‌دهد و در ناز و نعمت نمی‌خواباند، آیت الله بهجت هم در 16 ماهگی مادر جوان خود را از دست می‌دهد. مادر ایشان حدود 28 سال داشته است.

وی افزود: یکی از اقوام که اینها را برای من تعریف می‌کرد گفت انسانهای بزرگ به راحتی می‌توانند با اموات ارتباط برقرار کنند و سپس به پدرم گفت: آقا شما مادرتان را در خواب دیده‌اید؟ پدرم گفت: بله؛ ایشان پرسید که مادرتان چه شکلی بود؟ پدرم گفت: چادرش را پایین آورده بود و صورتش پوشیده بود.

بهجت ادامه داد: آن فرد تعجب کرد و گفت: عجب مگر شما پسرش نبودید؟ مگر نامحرم بودید که این کار را کرده بود؟ پدرم لبخندی زد و اشک گوشه چشمش جمع شد و گفت: شاید می‌خواسته تا محبت مادر و فرزندی دوباره در وجود من زنده نشود. ایشان خیلی زود از محبت مادری محروم می‌شود و خواهر بزرگ ایشان متکفل امور او می‌شود.

وی اشاره کرد: پدرم از خاطرات کودکی با خواهرش تعریف می کرد . ایشان می گفت روزی خواهرم داشت نشاءهای گوجه فرنگی و بادمجان را در باغچه می کاشت. من کوچک بودم و پشت سر او می رفتم و می دیدم که نشاء سبز را در داخل خاک می گذارد، آن را بر می داشتم و همین طور تا آخر خط هرچه کاشته بود را برداشتم. در آخر یک دسته نشاء به او دادم. خواهرم گفت چرا تمام کارهای مرا خراب کردی و یک بار مرا زد. من گریه کردم و عمویم گفت که چرا او را می زنی؟ او هم می خواسته خدمت کند و قصد بدی نداشته. این خاطره از حدود سه سالگی  در ذهن ایشان باقی بود.

محمد تقی جانِ مرا چوب زدن یعنی چه؟
بهجت ادامه داد: پدر ایشان نیز خیلی به او علاقه داشته و او را مکتب خانه گذاشته بود. ایشان در مکتب خانه باهوش بوده و خوب درس می‌خوانده و عزیز بوده است. یک بار مربی مکتب خانه برای اینکه از بقیه زهر چشم بگیرد، او را تنبیه می‌کند. او که اصلا توقع نداشته تنبیه شود، پیش پدر رفته و ناراحتی می‌کند. پدر او چون شاعر بوده برایش قصیده‌ای می‌گوید که مفصل است. این شعر را داخل پاکتی به محمد تقی می‌دهد تا به معلمش بدهد. مقداری از آن این بود:

محمد تقی جان مرا چوب زدن یعنی چه / گل و بستان مرا چوب زدن یعنی چه
وی افزود: آیت‌‌الله بهجت از کودکی اعمالی را انجام می‌داده که با کودک سازگار نبوده است. هم مکتبی‌های او برای من می‌گفتند که در مکتب کارهای بچه‌گانه نمی‌کرد و خیلی جدی بود و اگر مسئول نظم ما می‌شد، مثل یک فرمانده همه را به صف می‌کرد.

وی گفت: سپس پدرم تا 13 سالگی مقداری از درس طلبگی را در همان جا خواند. بعد سیدی که وضع مالی خوبی داشته و زمین دار بوده  و خیلی به آیت الله بهجت علاقه مند بوده، خانواده  او را تحریک می‌کند تا او را همراهش به عراق بفرستند. علت علاقه این سید هم معلوم نبوده است.

بهجت بیان داشت: من ایشان را در کودکی دیده بودم و این سید خیلی مرا دوست داشت. همیشه وقتی وارد خانه آنها می‌شدیم، مرا می‌گرفت و بر روی طاقچه‌ای می‌نشاند. خلاصه این سید می‌خواسته پدرم را با خود ببرد که بار اول موفق نمی‌شود و آنها برای بار دوم و با کاروان بعدی عازم می‌شوند.

تحصیلات آیت‌الله بهجت در کربلا و نجف
فرزند آیت الله بهجت ادامه داد: ایشان به مدت 4 سال برای تحصیل در کربلا بوده، خوب درس می‌خواند و سپس به نجف می‌رود. طلبه‌هایی که در کربلا بودند می‌گفتند که مثلا درس فلان استاد نباید رفت چون طولانی است و به درس استادی می‌رفتند که در مدت کمتری آن درس را بگوید. ولی آیت الله بهجت درست برعکس همه بر سر درس استادی می روند که 14 ساله تمام می‌کند. آن استادی بسیار قوی به نام مرحوم کمپانی بوده که از لحاظ فکری خیلی مسلط و قدرتمند بوده است. پس از آن آقایی از علما بوده که نه تنها علم روز حوزه را داشته بلکه علم باطن را هم کسب کرده بوده به نام سید علی آقا قاضی.

وی افزود: پدرم با وجود اینکه خیلی‌ها به درس او نمی‌رفتند، به درس او می‌رود. شرایط آقای قاضی برای درس بسیار سنگین بوده و کسی که می‌آمده باید فارغ التحصیل 10 سال حوزه و نیمه مجتهد یا مجتهد بود. آیت الله بهجت هنوز به این مراحل نرسیده بود ولی توانست در درس آقای قاضی شرکت کند. اینکه آقا چطور توانست به درس آقای قاضی راه یابد معلوم نیست و نمی‌گفت.

حجت‌الاسلام بهجت گفت: من کلی فکر کردم که چطور چیزی از ایشان بشنوم و در نهایت به ذهنم رسید تا این گونه سوال کنم. بنابراین از پدرم پرسیدم اولین باری که اسم آقای قاضی را شنیدید کجا بود؟ ایشان گفت من در کربلا که بودم برادر علامه طباطبایی که به زیارت می‌آمد، به حجره من می‌آمد و مهمان من می‌شد و با هم دوست شده بودیم. او اسم آقای قاضی را آورد و گفت که او مردی این چنین است. ولی پدرم دیگر از درون خودش چیزی نگفت.

وی ادامه داد: ایشان در اثر ریزگردهای زیاد هوا، ریاضت، درس، و خواندن نماز و روزه مریض می‌شود و برای اینکه بهتر شود بین نجف و کربلا جا به جا می‌شده و گاهی به کاظمین که هوای بهتری داشته می‌رفته است. آیت الله بهجت در سن 29 سالگی و در سال 1324 شمسی فارغ التحصیل می‌شود و به ایران برمی‌گردد و در شمال ازدواج می‌کند.

20 مقام معنوی در سن جوانی / پیش رو و پشت سر برای پدرم فرقی نداشت
حجت‌الاسلام بهجت در بخش دیگر از این مصاحبه به فارس گفت: در مورد مقاماتی که ایشان به آن‌ها رسیده بود، یکی از علمای بزرگ نجف به نام آقای قوچانی در مورد ایشان گفته بود که خداوند در جوانی 20 مقام بزرگ را به ایشان عطا کرده ولی چه کنم که با ایشان عهد دارم نگویم. فقط یکی از آنها که مردم می‌دانند این است که برای ایشان پیش رو و پشت سر فرقی نداشت.

وی اضافه کرد: پسر آن عالم بزرگ که آقای قوچانی بود به من گفت آقای قوچانی نزدیک فوت خود نگران بود که مبادا عهدش را با آیت الله بهجت شکسته باشد و بدون اینکه اسم او را ببرد، آن مقامات بلند را برای کسی تعریف کرده باشد و دیگران از ویژگی‌های آقای بهجت و علاقه‌ای که آقای قوچانی به ایشان داشت، حدس زده باشند که اوست.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: بعدها معلوم شد پدرم از خیلی از دوستانش که متوجه می‌شدند عهد می‌گرفته تا این سر را فاش نکنند. یکی از این مقامات طی الارض ایشان بوده که آقای ری شهری در کتاب زمزم عرفان خود از قول پسر یکی از علما نقل می‌کند که پدرش شاگرد آقای بهجت در نجف بوده و با ایشان طی الارض کرده بودند.

وی ادامه داد: این عالم در یکی از چهل شبی که نذر داشتند تا به مسجد سهله بروند و پدرشان مهمان ایشان در کربلا بوده و نمی‌توانستند تنهایش بگذارند، آقای بهجت با طی الارض ایشان را از کربلا به مسجد سهله می‌برد و بر می‌گرداند تا نذرش را ادا کرده و دوباره کنار پدر پیرش که مهمان او بوده، بر گردد و او بعد متوجه می‌شود.

بهجت گفت: آیت‌الله بهجت از او عهد می‌گیرد تا زنده است، به کسی نگوید. پس از سالها این عالم و پسرش آیت الله بهجت را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می‌بینند. سپس آن عالم از ترس اینکه بمیرد و آن راز با او دفن شود، برای پسرش باز گو می‌کند و از او عهد می‌گیرد تا او و پدرم زنده‌اند، سر را فاش نکند.

چشم آیت‌الله بهجت حقیقت معصیت را می‌دید، بنابراین مرتکب نمی‌شد
حجت‌الاسلام علی بهجت افزود: بنده پس از رحلت پدرم متوجه خیلی از این قضایا شدم. در روز دوم ختم پدرم یکی از علما که الآن فوت کرده و پسر مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بود، به من اشاره کرد که نزدیکش بروم. ایشان روی ویلچری نشسته بود و کنار گوش من گفت: من 60 سال پیش در نجف که بودم، آقای قوچانی که با پدر شما نزدیک بود و از اسرار او اطلاع داشت و ارتباط خوبی با استاد آیت الله بهجت نیز داشت، به من چیزی گفت.

وی ادامه داد: او گفت سر اینکه آقای بهجت از همه هم کلاسی‌هایش ممتاز شد، یک چیز بود و آن این بود که آقای بهجت از کودکی و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصیت را می‌دید و مرتکب نمی‌شد. لذا دوران کودکی را با پاکی گذراند و بعد از دوران کودکی هم همین طور گذشت.گناه او را سنگین و چرک و آلوده نکرد. در مدارج ترقی که دیگران باید پله پله بالا بروند، ایشان چون پاک و سبک بود پرواز می‌کرد.

بهجت ادامه داد: پدرم هم در صحبت‌هایش داشت که گناه را کوچکش را هم نباید کوچک بشماری. همیشه می‌گفت اگر در بالاترین حد ترقی باشی و ببینی کودکی آجری جلوی پای نابینایی می‌گذارد تا او زمین بخورد و کودک بخندد و تو فقط یک لبخند زدی، همین کافی است تا تو را با مغز از آن بالا به پایین اندازد.

وی تأکید کرد: این صحبت پسر آقای سید جمال گلپایگانی خیلی به ما کمک کرد و اطلاعات ما را به هم دوخت و وصل کرد. من همیشه طلب مغفرت برای ایشان می‌کنم. بنده بارها از پدرم شنیده بودم و خیلی دیگر از شاگردان ایشان نیز شنیده بودند که پدرم می‌گفت کسی را می‌شناسم که خداوند توفیق معصیت از کودکی به او نداد. هربار معصیت پیش می‌آمد، خداوند یک طور منصرفش می‌کرد.

حجت‌الاسلام علی بهجت در پایان بخش نخست گفت‌وگوی خود با فارس اظهار داشت: هیچ وقت پدرم «من» نمی‌گفت و همیشه همه عنوان‌ها و برچسب‌ها و من‌ها را پاک می‌کرد. بسیاری از مطالب را با عنوان سوم شخص می‌گفت و خیلی‌ها می‌گفتند خود آقاست. و من باور نمی‌کردم و دنبال دلیل بودم. او هم که هیچ اقراری نمی‌کرد و من بعدها فهمیدم.

سایت تابناک

---------------------------------------------

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

اگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

نرسیدم به جواب

همیشه تو ذهنم این که اونا تو رو خدا جون چه جوری دیدن که نه بهشتت براشون مهم بود و نه جهنمت اونا رو ترسوند اونا خود خودت رو درک کرده بودند

چی داده بودی به اونا که اونا رو خدایی کردی

جالب انسانهای خداگونه بین ما هستند ولی فراموششون می کنیم

حال که بهجت این طوری بودن پس مولا کجا بودن

پس آقا صاحب الامر که هر روز شاهد ما هستند چه زجری می کشند از بیراهه ها

آقا بیا دیگه خسته ام خسته از تمام نفهمیدن ها خسته از تمام غفلت ها بیا بگو

آمدنم بهر چه بود واسه چی اومدم تو این دنیا

ندیدمت چه احساس غریبی

ندیدم و برات دلتنگ میشم

خدایا چگونه بفهممت

چگونه با ناپاکیهام درکت کنم

چه بودند آنان چه دیدند

14 معصوم، سلمان، مقداد، اویس، ابوذر، حبیب، حر، خیام، شمس، مولانا، حافظ، سعدی، عطار، بهجت و...

آنان که مقاماتی که تو به آنان داده بودی هیچ بود برایشان هیچ

آنان طی الارض، چشم برزخی و... برایشان مهم نبود تو مهم بودی اینا همه وسیله حال ما وسیله برایمان مهم تر از تو

خدایا تنهام نذار حتی یک لحظه شیطان در کمین من کوچک من ناچیز اگر غرق این دریا شم

غرق غرقم

تو نجاتم بده

حال این من و این گوشه چشمی از تو خدای بزرگم

و حرفی با آقا آقا چقدر صدات کنم شاید صدا کردن رو بلد نیستم

اقا من جور دیگه ایی بلد نیستم

آقا دعا کن واسم


 
 
برگ صد و نوزده (چشم خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

 

الم یعلم بان الله یری


 
 
برگ صد و هجده (مولانا گونه)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

در این حلقه سر از پا نشناسید

در این حلقه بسی عشق که از عشق بگیرید

در این حلقه بمیریدبمیرید و از این جام بنوشید بنوشید

کجا دارد کجا رنج؟ همه نور همه گنج

از این جام بنوشید بنوشید

کجا قیل کجا قال

همه شور همه حال

کجایید کجایید

بیایید بیایید

((درنا))


 
 
برگ صدو هفدهم (شکرت خدایا)
نویسنده : مسعود - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 به نام تنها پناهم خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

عمل کردن سخت! خدایا کاری کن مرد راهت شم نه واسه اینکه شاهم  کنی واسه اینکه درکت کنم

انقدر دوست داشتم مثل اون چوپانی باشم که صدات میزد

تو کجایی تا شوم من چاکرت....

یا جای اون پیرمرد خارکن که در بیابان با هر قدم شکر می کرد

 

خارکش پیری با دلق درشت

 پشته ای خار همی برد به پشت

 لنگ لنگان قدمی برمی داشت

 هر قدم دانه شکری می کاشت

 کای فرازنده این چرخ بلند

 وی نوازنده دلهای نژند

 کنم از جیب نظر تا دامن

 چه عزیزی که نکردی با من

 در دولت به رخم بگشادی

 تاج عزت به سرم بنهادی

 حد من نیست ثنایت گفتن

 گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

 رخش پندار همی راند ز دور

 آمد آن شکر گزاریش به گوش

 گفت: کای پیر خرف گشته،خموش

 خار بر پشت زنی زینسان گام

دولتت چیست؟ عزیزیت کدام؟

 عزت از خواری نشناخته ای

 عمر در خارکشی، باخته ای

 پیر گفتا: که چه عزت زین به

 که نیم بر در تو بالین نه

 کای فلان، چاشت بده یا شامم

نان و آبی که خورم و آشامم

 شکر گویم که مرا خوار نساخت

 به خسی چون تو، گرفتار نساخت

 به ره حرص شتابنده نکرد

 بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتادگی ام

 عز آزادی و آزادگی ام

  "جامی"

 

مثلا تحصیل کرده ام اون پیرمرد مقامش نزد خدا کجا ما کجا؟

حال تو به من همه چیز دادی ولی دریغ از شناخت اکاهانه دریغ از شکر بی منت

ای منتهای خوبی ای به غایت مهربان

ای که از سرنوشت ما به چیزی آگاهی که از آن نا آگاهیم

ای که پس از بیابان سرسبزی را قرار دادی ای که در پس تمام سختی های عمرم تو وجود داشتی و من فراموشت کردم

بنده ات رو تنها نذار

ای منتهای آمال آرزومندان رهایم نکن

 


 
 
برگ غربت (آقا غریبیم)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دستِ مادر تو دستای من می لرزه

دستِ مادر تو دستای من می لرزه، میلـــــرزه
چشم مادرتو چشمای من می لرزه، میلــــــرزه
خدایـــــــــا، کمکم کن مادرم رو برسونم، درِ خونه
زمین و روی چادر، روی معجر، روی دیوار، پرِ خونِ

واااای آسمون بارون شده وااای
دل دریا خون شده وااای
خدا هم گریون شده وااای
واااای، مادرم ای وااای مادرم

گوش واره رو خاک کوچه ها گریونه
دیوارم از حال و روز ما گریونه
عزیزم با نگاهت
با نفس هات
دل حیدر رو شکستی
بلند شو جون بابا
تا ببینه
هنوز از پا ننشستی...
وای شب بی سامونیه وای
بابامون زندونیه وای
خاک کوچه خونیه واااای....

کسی تو مدینه، به یاری ما نمیرسه
چه قیامتیه، صدا به صدا نمیرسه
یه طرف آتیش دل، یه طرف آتیش هیزم
یه طرف گریه ی ما، یه طرف خنده ی مردم

درِ آتیش گرفته         رو صورت مادرم.....

تا کنون لاجرعه از غم خورده ای؟؟
تا کنون سیلی محکم خورده ای؟؟

مادرت را سوی خانه برده ای؟؟

آقا ببخشین، آقا ببخشین

آقا از غربت شیعه ها عاشقات منتظرات چی بگم

اینجا نگم کجا بگم، مدینه که نمیشه فقط اینجا تو اینجا تو ایران عاشق، میشه  فریاد زد یا زهرا (س)

  ر خدا لعنت کنه اول دوم و... ظالم رو به حق اسلام به حق عاشقان

 


 
 
برگ صد و شانزدهم (بیدار باشیم)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

به این عکسها خیره شو خیره شو
به این روزهای پر از خاطره
نخواه گرمیه خواب چشم کسی
بذاره که بیداری یادت بره
یه باری از امروز رو دوشته
که واسش یه عمره زمین میخوری
همه منتظر تا ببینن کجا
تو از جاده ی عشق دل میبری
ولی ایستادن فقط کارماست
ما که قصمون قصه خواب نیست
بیا دل به دریا بزن شک نکن
سرانجام این رود مرداب نیست


 
 
برگی برای غربت آقا علی(ع)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

 

تو از هجوم درد به ناچار پر می کشی

تا غدیر برای همیشه زنده بماند

 

سلام بی بی جان

التماس دعا


 
 
 
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
 

به نام تنها پناهم خدا

 ای صبا رو ، سبک بار ، از برم سوی دلدار
گو به آن بی وفا یار ، حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن ، پیش هر مرد و هر زن
بگذرم چون به زاری همچو ابر بهاری
از دو چشم گهربار ، در فشانم صدف وار

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید ، هر کسش به انگشت خود می نماید
در غم تو از بس که زار و نزارم ، با هلال و یک مو تفاوت ندارم
 

غم بود کوه ، دل بود کاه
آتش عشق ، درد جانکاه

بس نهاده عشقت به دوش دلم بار

ترسم از غمت جون سپارم به یک بار
 

ای گل نشستن با خسان ، پیوسته ات گر خوست
روزی بیاید کز تو نه رنگی به جا نه بوست
با غیر اگر که آشنا ، از چه به من یار است
سالک به من گر بی وفا ، از چه به اغیار است
بس بس حکایت از تو ناگفتن همین بهتر
رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست
رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست


 
 
برگ صدو پانزدهم (اولی حقوق دریافتی)
نویسنده : مسعود - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

امروز خوشحالم

دیروز همکارم گفت که فیش حقوقی به صورت الکترونیکی اومده تو سامانه

منم سریع اومدم پا سیستم اولین فیش حقوقی زندگیم رو رویت کنم

به به قسمت همتون بشه ایشا الله از ته قلبم آرزو می کنم

و امروز هم ریخته شد یه حسابم و صفا

و این شد که من رسما به جرگه حقوق بگیران از دولت در آمدم

خدا رو شکر و خدا واسه هممون بسازه

آمین


 
 
بازم بهونه بازم خستگی بازم فریاد مظلوم آقا بیا
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

تورو حتی تو رویا هم ندیدم

ولی یه عمر جات خالیه پیشم

ندیدمت چه احساس غریبی

 ندیدمو برات دلتنگ میشم

 فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم

 میخوام کاری بدم دست خودم که ، خودم بهونه اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو ، که یه عمره برامون نمیاره

 چه بوی نرگسی می پیچه اینجا ، اگه این باد سرگردون بذاره

بیا تا کفترا دورت بگردن

 براشون هر قدم دونه بپاشی

 چراغون می کنم پس کوچه ها رو

 شاید قسمت بشه این جمعه باشی

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم

 میخوام کاری بدم دست خودم که ، خودم بهونه اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو ، که یه عمره برامون نمیاره

 چه بوی نرگسی می پیچه اینجا ، اگه این باد سرگردون بزاره


 
 
برگ صد و چهارده (سلام بر خون خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام به ماه خدا

صدای پای محرم می آید صدای ماه عشق می رسد

عاشورا که می‌رسد، دل‌های شیعیانش در آتش عشق حسین(ع) می‌سوزد

هر عاشقی که واقعه عاشقانه عاشورا را خوانده باشد، به راز و رمز آن پی برده باشد، دل از این عاشقی بر نمی‌کند و هر عاشورا عاشق‌تر هم می‌شود

و راه ادامه عاشقی، سرگشتگی و حیرانی در پیمان با حسین(ع) است

سر نهادن و جان دادن بر سر پیمان با اباعبدالله است

چراکه حسین تا ابد ماندگار است و راز و رمز ماندگاری شیعه هم در ماندگاری عشق به حسین(ع) است

دل شیعه باید همواره در آتش عشق حسین(ع) خانه کند و این عشق باید زیبا بماند

دل دادن به شوق وصال حسین(ع) و ویران شدن وجود آدمی در غم آن نازنین شقایق هستی

چون حسین زیباست و راه و رسمش ستودنیست

و اکنون که تاسوعا و عاشورایی دگر در راه است، تشنگی ما فزونی می‌یابد

عطش عشق به حسین(ع) و ارادتمندی به ابوالفضل العباس(ع) در جانمان آتش می‌گیرد و می‌سوزد

این سوز دل با همین عطش سیراب می‌شود و حسین(ع) با لبیک

چراکه لبیک به حسین(ع) و درک رسالت او، پیمان با همه خوبی‌هاست

 
 
برگ صد و سیزدهم (روز ملاقات)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا 

سلام بر ولایت مداران واقعی

سلام بر آنانی که غدیر را در کرده اند و در امروز که جشن بزرگ ولایت مداران است دست در دست آقا می گذارند و یا علی گویان می گویند آقا چقدر انتظار    طال الانتظار

 

مطلبی خوندم بس دلنشین و هشدار دهنده:

غافر 15، بقره 46، انشقاق 6

 توی دنیای ما، ملاقات و دیدار و رو به رو شدن با آدم‌ها، دو روی متضاد دارد. گاهی آن‌قدر مشتاقیم برای ملاقات عزیزی، که ثانیه‌ها را برای دیدارش می‌شمریم، سر از پا نمی‌شناسیم، خودمان را، دور و برمان را مهیا می‌کنیم برای لحظه دیدار. آن روی دیگر سکه بعضی ملاقات‌هاست که به هر دلیلی خوشایندِ ما نیست. گاهی شرمنده‌ایم از این‌که با کسی روبه‌رو بشویم. جایی بد کرده‌ایم به او، حق‌ش را ادا نکرده‌ایم، تکلیف‌مان را انجام نداده‌ایم. این طور وقت‌ها دل‌مان می‌خواهد روز ملاقات هی عقب بیفتد. بلکه بتوانیم توی این فاصله جبران بکنیم.  

(٢) همه این روز و شب‌ها، جلو رفتن‌ها و عقب‌افتادن‌ها، بلند شدن‌ها و زمین‌خوردن‌ها، ذکرها و غفلت‌ها، آخرش به آن ملاقات ختم می‌شود. اِنّک کادحٌ اِلی رَبّکَ کَدحاً فَمُلاقیه. باورت می‌شود؟! برای همین است که یکی از نشانه‌های اهل خشوع، همین است که به این ملاقات ایمان دارند. باورشان شده خدایشان را ملاقات می‌کنند؛ الّذین یظنّون انّهم مّلاقوا رِبّهم.

آن روز را �یوم التّلاق� نامیده‌اند. یعنی روز ملاقات؛ روز رو به رو شدن. آماده‌ای؟!

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
...یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ

از وبلاگ خانم حنانه حامی


 
 
خدا
نویسنده : مسعود - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

چرا وقتی آدم دستش رو بالا میکنه از خدا چیزی بخواد همچین که خدا میگه جانم بفرما!

 آدم  روش نمیشه خواستش رو بگه؟

خدا تو چقدر بزرگی و آرزوهای من چقدر کوچک


 
 
برگ صد و دوازدهم (از فروردین 58 تا دکتر شدنم: داستان زندگی)
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
 
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

بسوی تو،به شوق روی تو

به طرف کوی تو سپیده دم آیم

 

مگر ترا جویم،بگو کجائی؟؟؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم

بگو کجائی؟؟؟

 

***

 

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم،حدیث دل گویم

بگو کجائی؟؟؟

 

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

 

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

 

تا هستم اسیر کوی توام،به آرزوی توام

اگر تو را جویم،حدیث دل گویم

بگو کجائی؟؟؟

 

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟


 
 
برگ صد و یازدهم (دلتنگم دلتنگ سلطان شهرم)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

سلام آقا دلم واست تنگ شده

حرمت آرامش من

و نشستن کنار ضریح پاکت مایه دلگرمیم

مگه میشه کنار تو باشم و ناراحت باشم و دست خالی برم

آقای غریب قریبم بطلب مرا

آقای خوبم تا کنارت بودم قدرت ندانستم اکنون 13 سال است که از شهر تو دورم شهر فرشتگان

آقای خوبم ای هشتمین خورشید مرا رها گردان از سرگشتگی

در این سرای نیستی هستی تویی هستی تویی

تو آفتاب هشتمی سر چهارده عدد

 بیدار کن خواب مرا از وحشت این دیو و درد

بنگر که از هفت آسمان جایی فرا سوی زمان

نوری هبوت می کند در غربت این لا مکان

بنگر که دریا خون شده فواره ها گلگون شده

لیلای بی دل را ببین از عشق تو مجنون شده

در این غروب واپسین از چتر خورشید یقین

 نور حقیقت میچکد بر خاک مشکوک زمین

فریاد  و بانگی می رسد عالم سکوت می کند

از هیبتش سلطان دهر آسان سقوط می کند آسان سقوط می کند

آدم هراسان می شود محشر نمایان می شود

 از تاول آیینه وار خورشید گریان می شود خورشید گریان می شود

تقدیر ر ما در دست توست زنجیر بر دستان ما

ما را رها کن از عدم هستی بده بر جان ما


 
 
برگ صد و دهم (حیران دوست)
نویسنده : مسعود - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

خلیلا از شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم

ز هجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

سحر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بهر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

لبانت یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی


 
 
برگ صد و نهم (سلام ماه خدا)
نویسنده : مسعود - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

انگار همین دیروز بود روزای پایانی ماه مهمانی خدا پارسال زود گذشت و تموم شد

پارسال واسم خیلی خوب بود خیلی

آره پارسال ماه رمضون تموم شد و امسال

پیش خودم بهانه می گرفتم که وای تابستون گرمای مرداد سخت بهانه بهانه

بی حالی و تازه کلی غر زدن

امروز تو آزمایشگاهم این حرف رو با کارشناس آزمایشگاه می زدم و از سختی این روزه داری کلی گله

امروز بعد از ظهر  که از خوایگاه اومدم برم رساله ام رو درست کنم کنار در خوابگاه تو خیابون کنار نرده های خوابگاه و اون درخت گردو

تو گلها و شمشادها یک حسی بود غریب و قریب اونها یک جورایی خوشحال بودن بو کشیدم آره مهمونی خدا از راه رسید

جالب ماه رمضون همیشه یک حس قشنگی تو من دار و اومد از راه رسید نمیدونم چی حسی میگم سخت دیرتر بیاد تو زمستون باشه همش غر زدن ولی وقتی میاد دوست ندارم بر ولی زود میره از الان غصه ام گرفته غصه روز 10 شهریور آخرین روز مهمونی که بگم خداحافظ ای ماه زیبا خداحافظ ای ماهی که روزها و شباش بهترین روزای سالند

خداحافظ ماه قشنگ خدا

آره مثل باد میگذره

خدایا کمک کن به من و به همه اونایی که این پست رو دیدن و البته اونایی که ندیدن به هممون روزه های واقعی بگیریم نه تنها نحوردن که تک تک سلول ها روزه باشن

خدایا عمرمون سریع میگذر قسمت میدم به پاکانت مارو تو حسرت نذار کمک کن پیشت اومدیم حسرت نخوریم

حالا مسلمونا همه با هم بگیم آمین

و خواهرا و برادرای گلم خانوما و آقایون التماس دعا

الهی هممون عاقبت به  خیر بشیم

آسمونی ها رمضان مبارک


 
 
شعر قشنگ
نویسنده : مسعود - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

برخی از شعرها واقعا زیبان مثل این که دوباره گذاشتمش تو این برگ:

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور

های و هوی زندگی در قعر گور

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود

در شبستان، زخمه های چنگ و رود

این فضای خالی و پروازها

این شب خاموش و این آوازها
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش
سوختی


 
 
و عشق حقبقی چه زیباست
نویسنده : مسعود - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

به نام تنها پناهم خدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد